هفت ماهگی پسمل
سلام
بعد از ماهها الان که پسملم تو خوب نازه و مامانش حوصله نداشت درس بخونه، فرصت کردم بیام یه مطلبی بنویسم. البته هر لحظه ممکنه محمدطاها بیدار شه و مجبور شم برم 
این گل پسر ماه دیروز هفت ماهشو تموم کرد و پا گذاشت به هشت ماهگی. دیروز صبح که میرفتم سر کار داشتم با خودم فکر میکردم که به قول مریم جون، چه زود میگذره و بعدش دلت برای بچه تر بودن هاش تنگ میشه. محمدطاها که تازه به دنیا اومده بود، خاله مریم و امیرعلی اومده بودن پیشش. مریم خیلی ذوق داشت و میگفت دلم برای اینقدی های امیرعلی تنگ شده. من تعجب مبکردم. چون دوست داشتم محمدطاها زودی بزرگ شه و مثل امیرعلی چهاردست و پا بره. حالا حدود دو هفته ای است که محمدطاها نصفه نیمه چهار دست و پا میره و یاد آرزوی اون موقع افتادم ... هی چه زود میگذره. البتهههههههه بگم ها، فکر نکنی خیلی آسون گذشت، نخیرم خیلی سختی داره. هر کی ازم میپرسه بچه داری سخته یا نه. میگم هم سختی اش و هم لذتش هر دو بینهایتن. واقعا هم اینطوره بنظرم.
راستی از ۲۸ دی میرم سر کار. اولهاش هم خودم خیلی نگران میموندم و هم محمدطاها بیتابی میکرد. اما الان دیگه به مامانم عادت کرده، طوری که امروز صبح که از خواب پاشد هی اینور و اونور رو نگاه میکرد. احساس میکردم داره دنبال مامانم میگرد. وقتی تیکه کلام مامانمو گفتم برگشت منو نگاه کردو دستشو رو صورتم کشید. تیکه کلام مامانم اینه: میام مییییخورمتاااا 
این عکس هم متعلق به سه ماهگی پسمله، بگو ماشالله، لا حول و لا قوه الا بالله 

هر روز که میگذره و محمدطاها بزرگتر میشه بیشتر برای تربیتش فکری میشم. دعا کنید بتونم حق مادری رو به درستی براش ادا کنم و بتونم برای یاوری امام زمانمون (عج) تربیتش کنم.
یا حق


هفت ماهگی پسمل 
